تبليغاتX
فانوس
انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم هروقت که خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند...

حس می کنم که انگار نامم کمی کج است

و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است

امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لابلای خاطره ها گم شد

آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است

از دور لبخند او چقدر شبیه من است

این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار...

بگذریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ می شود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:23  توسط فانوس | 
طولانی ترین تونلی بود که تا حالا ازش عبور کرده بودم. اصلا یه جاهایی فکر کردم ازش اومدیم بیرون اما به علت تاریکی هوا فکر می کنیم هنوز داخل تونلیم! هیچ امیدی هم به پیداکردن مقصد نداشتیم ، بسکه آدرسهای مختلف بهمون داده بودند و نتیجه این شده بود که از جاده اصلی منحرف شده بودیم و در مسیرهایی خاکی و آبی و گلی و بورانی ! افتاده بودیم و حالا به این تونل باریک رسیده بودیم...مه هم همراه ما وارد تونل شده بود تا ما را بیشتر نگران کند!

 

تا حالا چشمم اینقدر تعجب همراه با خوشحالی رو تجربه نکرده بود.به محض اینکه تونل تموم شد و چرخهای ماشین روی برفها قرار گرفت، گنبد و مناره امامزاده هاشم از پشت تاریکی و برف و باد شدید برایمان دست تکان دادند و من و دوستم را که کمی نگران پیدانکردن راه در تاریکی بودیم را به سمت خودشون دعوت کردند. رفتیم و وضو گرفتیم و در کنار ضریح باصفا و ساکت امامزاده از فریادی گفتم که شانه هایم دیگر توان تحمل آن را ندارد...

جریان اون تونل بلند و امامزاده  تسکینی بود برام.تا یادم بماند که در پس هر تاریکی و ترس و اضطراری،روشنایی ای هست که آرامش خاصی را به همراه داره. حتی اگر تونل مشکلات از نوع دلشکننده ترین و غیرقابل باورترین بدیها و بلوفهای صادقانه باشه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:27  توسط فانوس | 
 
پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواند و از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد.
حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته اي را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد فقط زماني آن را باز کند که احساس کرد به ان نيازمند است. چندي بعد جنگي ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت؛ جنگي سخت که بايد به دشواري از پس آن بر مي آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست مي رفت و پادشاه خسته و درمانده بالاي تپه اي به دام افتاد؛ و در اوج نااميدي، به ياد انگشترش افتاد و آن را گشود و ديد که در آن نوشته است: اين نيز بگذرد و با خواندن اين جمله جان تازه اي گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش، مردم جشني برايش برپا کردند و او را غرق در شادي ، سرور و گل کردند. پادشاه در پوست خود نمي گنجيد؛ و در همين حال احساس بزرگي و غرور او را فرا گرفته بود، باز به ياد انگشتر افتاد.
آن را گشود و بار ديگراين جمله را ديد : اين نيز بگذرد!

فردا دارم می رم شمال تا... این نیز بگذرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:54  توسط فانوس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بهار خواهد آمد اما نمی آید مگر برای کسانی که می توانند شکیبایی کنند و چنان آرامشی دارند که گویی از دیوان قضا خط امانی به ایشان رسیده و من هر روز به بهای دردهایی که تقدیسشان می کنم این نکته را بهتر در می یابم که آرامش و شکیبایی مایه توفیق است چرا که جهان به سوی آرامش مطلق در حرکت است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
فتح الفتوح
گزارش جامعه
آینه جادو
همسخن
شروق
روح فانی
شعله فراق
آب و آتش
تلنگریسم
خرابه شام
محمود صارمي
طال الانتظار
عرفان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان