تبليغاتX
فانوس
یک غروب جمعه دیگر و معراجی دیگر...

وقتی وارد شدم آقای فیاضی را دیدم که انگار نه انگار که یکسال از ماه رمضان پارسال گذشته است.هیچ تغییری نکرده بود،صدایش،رفتارش و حتی قیافه اش...

انگار حاج آقا قرار است هرسال که می گذرد ما را با یک قسمتی از ساختمان معراج شهدا آشنا کند.

با دوستان رفتیم و افطار بچه ها را آماده کردیم.کم کم بچه ها به عادت قدیم که دیر می رسند داشتند می آمدند.

آل یاسین را با حضور دو شهید از سرزمین شلمچه شروع کردیم.گفتند چیزی روی پرچم تابوتها ننویسید  چون عازم خانه هایشان هستند.نگاه که کردم دیدم یکی از اهالی تبریز است و دیگری شهرکرد.

افطار امسال یک کمی مفصل تر از سالهای پیش بود! حتما یکی از بچه ها حاجت روا شده!

همه که رفتند به حاج آقا گیر دادیم که می خواهیم به حسینیه(سالنی در حیاط معراج که همه شهدا را در آنجا می گذارند) برویم.انگار دلمان هوس کرده بود که یکبار دیگر تپشهای نامنظم و مشدد قلب او را کلافه کند.

وقتی آقای فیاضی با روی گشاده درخواست حاج آقا را قبول کرد،با دسته گلی که آخر نفهمیدیم برای چه کسی بود به حسینیه نیمه روشن و معطر و خاک آلود رفتیم.

راست می گویند که دیگر کم کم بساط تشییع پیکر شهدا هم برچیده می شود مگر اینکه ...

نمی دانستم از شهدایی که حاضر بودند و ناظر،چیزی بخواهم یا نه،اما یاد حرف مرحوم سپهر افتادم که یک بار در حالیکه چنان دهانش را به گوشی چسبانده بود که به سختی حرفهایش را می فهمیدم، داد زد:اگر این شهدا واقعا شهید باشند باید بتوانند حاجات ما را از خدا بطلبند...

من هم آنها را شفیع  شب  قدرم قرار دادم...

اللهم رب شهر رمضان...

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 16:51  توسط فانوس | 
چند وقت پیش داشتم دفترچه خاطراتی که همسرش  برای تکمیل کتابمان به ما داده بود را ورق می زدم. یک دفترچه چهل برگ معمولی       که با نظم خاص خودش نوشته بود.

نمی دونم چرا امشب یاد او و دفترش افتادم. شهید حاج سعید جانبزرگی ،   با آن روح بزرگش...

در قسمتی از دفتر نوشته بود: در روز وداع با مکه ، با دوستان کنار خانه خدا ایستاده بودند .قرار شد  هرکس دعایی بکند و من اولین دعایی که به ذهنم رسید این بود:

خدایا! ما را دوست داشته باش...

بارخدایا! به خاطر او و تمام دوستانت، ما را هم دوست داشته باش،  

زمان میهمانی نزدیک است...   

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط فانوس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بهار خواهد آمد اما نمی آید مگر برای کسانی که می توانند شکیبایی کنند و چنان آرامشی دارند که گویی از دیوان قضا خط امانی به ایشان رسیده و من هر روز به بهای دردهایی که تقدیسشان می کنم این نکته را بهتر در می یابم که آرامش و شکیبایی مایه توفیق است چرا که جهان به سوی آرامش مطلق در حرکت است...

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
فتح الفتوح
گزارش جامعه
آینه جادو
همسخن
شروق
روح فانی
شعله فراق
آب و آتش
تلنگریسم
خرابه شام
محمود صارمي
طال الانتظار
عرفان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان